جوان ایرانی

هر چیزی که یه جوان ایرانی بخواد اینجا داریم.

رسیدن به کمال
نویسنده : امیداقدامی - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 
در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...

 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
داستان کوزه شکسته
نویسنده : امیداقدامی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 

یک سقا در هند, دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سرِ میله‌ای آویزان می‌کرد و روی شانه‌هایش می‌گذاشت. در یکی از کوزه‌ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابراین, کوزه سالم همیشه.... 

 بقیه داستان را در ادامه ی مطالب بخوانید. 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
داستان کیک بهشتی مادر بزرگ
نویسنده : امیداقدامی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 

پسر کوچکی برای مادربزرگش, توضیح می‌دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد, مدرسه, خانواده, دوستان و ....
مادربزرگ که مشغول پختن کیک است, از پسر کوچولو می‌پرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو مثبت است.
- روغن چطور؟
- نه!
- و حالا دو تا تخم‌مرغ.
- نه مادربزرگ!
- آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟
- نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورد.
- بله. همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می‌رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند, یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم. اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد, نتیجه همیشه خوب است ما تنها باید به او اعتماد کنیم, در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می‌رسند.   


 
comment نظرات ()
 
داستان "ماچقدر فقیر هستیم"
نویسنده : امیداقدامی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 

روزی یک مرد ثروتمند, پسر بچه کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند, چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه‌روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر, مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «بله پدر!»
و پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان فواره داریم و آنها رودخانه‌ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس‌های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود, اما باغ آنها بی‌انتهاست!»
با شنیدن حرف‌های پسر, زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: «متشکرم پدر, تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!»


 
comment نظرات ()
 
داستان "مسئله اصلی را فراموش نکن"
نویسنده : امیداقدامی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 

خانمی طوطی‌ای خرید, اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند و به صاحب مغازه گفت: «این پرنده صحبت نمی‌کند.» صاحب مغازه پرسید: «آیا در قفسش آینه‌ای هست؟طوطی‌ها عاشق آینه‌اند. آنها تصویرشان را در آینه می‌بینند و شروع به صحبت می‌کنند.» آن خانم یک آینه خرید و رفت.
روز بعد باز آن خانم برگشت, طوطی هنوز صحبت نمی‌کرد. صاحب مغازه پرسید: «نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی‌ها عاشق نردبان هستند.» آن خانم یک نردبان خرید و رفت.
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: «آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشکل همین است. به محض این که شروع به تاب خوردن کند, حرف زدنش تحسین همه را برمی‌انگیزد.» آن خانم با بی‌میلی یک تاب خرید و رفت.
وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد, چهره‌اش کاملاً تغییر کرده بود. او گفت: «طوطی مرد!»
صاحب مغازه یکه خورد و پرسید: «واقعاً متأسفم, آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟»
آن خانم پاسخ داد: «چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که مگر در آن مغازه, غذایی برای طوطی‌ها نمی‌فروختند؟»


 
comment نظرات ()
 
داستان میخ های روی دیوار
نویسنده : امیداقدامی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 

پسربچه‌ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه‌ای میخ به او داد و گفت که هر بار که عصبانی می‌شود باید یک میخ به دیوار بکوبد.
روز اول, پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد, همان طور که یاد می‌گرفت چگونه عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ‌ها بر دیوار است ...
او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که از این به بعد, هر روز که می‌تواند عصبانیتش را مهار کند, یکی از میخ‌ها را از دیوار بیرون آورد.
روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخ‌ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ‌های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر هرگز مثل گذشته‌اش نمی‌شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف‌های بدی می‌زنی, آن حرف‌ها هم چنین آثاری به جای می‌گذارند تو می‌توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد, آن زخم سرجایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است».


 
comment نظرات ()
 
داستان یک سوال ویژه
نویسنده : امیداقدامی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 

مردی, دیروقت, خسته و عصبانی, از سرکار به خانه بازگشت. دمِ در, پسر پنج‌ساله‌اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سئوال از شما بپرسم؟
- بله, حتماً. چه سئوالی؟
- بابا, شما برای هر ساعت کار, چقدر پول می‌گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی می‌کنی؟»
- فقط می‌خواهم بدانم, بگویید برای هر ساعت کار, چقدر پول می‌گیرید؟
- اگر باید بدانی خوب می‌گویم, 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود, آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: «می‌شود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهید؟»
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: «اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال, فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب‌بازی مزخرف از من پول بگیری, سریع به اتاقت برئ, فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز, سخت کار می‌کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه‌ای وقت ندارم.»
پسر کوچک, آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی‌تر شد: «چطور به خودش اجازه می‌دهد برای گرفتن پول از من چنین سئوالی بپرسد؟» بعد از حدود یک ساعت, مرد آرام‌تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم پیش‌ می‌آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر, بیدارم.
- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده‌ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی‌هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست, خندید و فریاد زد: «متشکرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است, دوباره عصبانی شد و غرولندکنان گفت: «با این که خودت پول داشتی, چرا باز هم پول خواستی؟»
پسر کوچولو پاسخ داد: «برای این که پولم کافی نبود, ولی الان هست، حالا من 20 دلار دارم. می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»


 
comment نظرات ()
 
 



.:افزايش آمار و پيج رنک وبلاگ يا سايت شما به صورت کاملا رايگان:.